139

ساعت سه شب را گذشته است ، دارم فکر می کنم من چقدر بزرگ شده ام ک حق دارم بروم آن سر دنیا  و تنها زندگی کنم ولی آن قدر بچه ام ک باید برای فکر کردن ب تو از دیگران اجازه بگیرم . این آزدی متناقض دیوانه ام کرده . چهارچوب های اشتباه و باید های بی جا نفسم را بریده ..

138

گذشت زمان هیولا نیست ک غصه ها را زیر پایش له کند یا دهان باز کند .و به یک باره خاطرات اشتباهی را قورت دهد . گذشت زمان یک آدم معمولی است  ک مدام می گوید بی خیال ! نه مواد شوینده است ک دلمان را سفید سفید کند از آدم ها . نه ضربه ی مغزی است ک فراموشی بگیریم ! زمان ما را فقط بی خیال می کند در عین یادآوری لحظه ب لحظه غم ها ..امان از وقتی ک آدم در بی خیالی از زمان پیشی بگیرد . بی خیالی ساختگی آدم راا  از پا در می آورد . تب می آورد .  دکتر جواب آزمایش   ها را نگاه می کند و می گوید ببخشید شما چته ؟؟بعد دیگر دست خودتان نیست در خیابان غش نکنید . بعد از من به همه نصیحت . به خاطر غصه هایتان گریه کنید تا تب نکنید . ب خاطر دل تنگی هایتان زار بزنید تا زیر تابلوی لطفا پارک نکنید . غش نکنید  !

137

تا حالا صحنه ی خورد کردن سبزی را با یک چاقوی تیز تماشا کرده اید ؟ ب خصوص وقتی شخص فاعل حرفه ای نما باشد . ب زور چاقو را تند تند روی تخته بکوبد . آدم هر لحظه فکر می کند شخص فاعل یکی از انگشتانش را روی تخته قطع می کند ! این همان حسی است ک مادرم دارد وقتی از دور زندگی ام را تماشا می کند . استرس ، ترس . دل هره . چرا هر لحظه فکر می کند سرم را ب باد می دهم ؟!