تنهايي رفته بودم خريد ، كنار اتاق پرو دو دل بودم كه كدام رنگ را انتخاب كنم .شال را گرفتم كنار مانتو و پرسيدم اين دو تا رنگ بهم ميان ؟ قلمويش را گذاشت كنار ليوان اب ، سرش را بلند كرد و سري تكان داد به نشانه ي تاييد ، گفتم سرش گرم رنگ ها و خط هاست حرفش را پذيرفتم و رفتم تا شال رو بگذارم روي پيشخوان مغازه ..
دو
استاد داشت با بچه ها در مورد اجراي ديشب حرف ميزد و مي گفت همه رديف زن بودند در ان جمع فقط يكي باب ميل من مضراب مي زد در حين صحبت سرش را به طرف من چرخاند و گفت اينستاگرام داري پيج اين محفل و فالو كني ؟؟ خنده م گرفت كه استاد از كلمه ي اينستاگزام استفاده كرد . اوردم پجش را پيدا كردم ، اجراي شب قبل را نشانم داد، گفت به اين ميگن ي بداهه درست حسابي ، نگاهش كردم ، عجيب بود ..
سه
توي مترو تكيه داده بودم به ديوار كه ديدم يك نفر چند قدم آن طرف تر خم شده ودنبال يك چيزي روي زمين مي گردد. سرش را كه بلند كرد گفتم دنياي لعنتي كوچك تر از اين ؟ خنده م گرفت .برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم تا خنده م را نبيند . امده بود پشت سرم ايستاده بود و گفت من تورو يادمه !