يك 

تنهايي رفته بودم خريد ، كنار اتاق پرو دو دل بودم كه كدام رنگ را انتخاب كنم .شال را گرفتم كنار مانتو و پرسيدم اين دو تا رنگ بهم ميان ؟ قلمويش را گذاشت كنار ليوان اب ، سرش را بلند كرد و سري تكان داد به نشانه ي تاييد ، گفتم سرش گرم رنگ ها و خط هاست حرفش را پذيرفتم و رفتم تا شال رو بگذارم روي پيشخوان مغازه ..

دو 

استاد داشت با بچه ها در مورد اجراي ديشب حرف ميزد و مي گفت همه رديف زن بودند در ان جمع فقط يكي باب ميل  من مضراب مي زد در حين صحبت سرش را به طرف من چرخاند و گفت اينستاگرام داري پيج اين محفل و فالو كني ؟؟ خنده م گرفت كه استاد از كلمه ي اينستاگزام استفاده كرد . اوردم پجش را پيدا كردم ، اجراي شب قبل را نشانم داد، گفت به اين ميگن ي بداهه  درست حسابي ، نگاهش كردم ، عجيب بود ..

سه 

توي مترو تكيه داده بودم به ديوار كه ديدم يك نفر چند قدم آن طرف تر خم شده ودنبال يك چيزي روي زمين مي گردد. سرش را كه بلند كرد گفتم دنياي لعنتي كوچك تر از اين ؟ خنده م گرفت  .برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم تا خنده م را نبيند . امده بود پشت سرم ايستاده بود و گفت من تورو يادمه ! 

 

اكانت اينستاگرامم رو حذف كردم، مدت ها بود تو فكرش بودم ولي الان واقعا نيازش رو حس كردم .

وقتي مخاطب يك ادم ضعيف قرار بگيري مدام دنبال بهونه ست تا استرس بگيره يا ناراحت باشه و نا اميد . اون موقع تازه مي فهمي چقدز ضعيف بودن اقتضاحه

كجاست ؟

من از ديدن عكس هاي عروسي چند صد ميليوني ، از لباس هاي چند ميليوني، از خوراكي هاي چند صد هزاري .. از هر چي كه اسمش تجملات و ريخت و پاشه تعجب ميكنم اين روزها . دروغ چرا قبلا اينجوري نبودم و برام چيز قشنگي بود اين چيزها . ولي چند وقتي هست كه حتي دل و دماغ خريدن ي مانتوي ساده ي دويست تومني رو هم ندارم . حتي از گوشي تو دستم بدم مياد . از دوربين تو كيفم . از لپ تاپم ، از لباس هاي تو كمدم كه يك بارم نپوشيدم . از همه پول هايي كه به آژانس دادم ، از غذاهاي بيخود و گروني كه تا حالا خوردم بدم مياد.

نمي دونم چرا به اين نقطه رسيدم نميدونم چرا اينقدر حساس شدم . فكر مي كنم بايد برم سراغش و بفهمم اين ي مريضي جديده. حس مي كنم ي كأسه صبري داشتم براي ديدن فقر و بدبختي  ديگران كه ديگه اون كأسه پر شده. ظرفيت من كم بوده يا نه نميدونم . ولي ديگه نمي خوام زندگيم رنگي و پر از ريخت و پاش باشه . 

 

ديروز صبح با شنيدن أخبار حالم گرفته بود و ان قدر روزهايم را گم كرده بودم كه بازي ديشب ايران زا فراموش كرده بودم . فشارم افتاده بود ،روي كاغذ حساب كردم ديدم اگر وضع دلار همين بماند چ بلايي سر من و أمثال من مي ايد . يك چيزي بيشتر از غم بود براي من وحشت كرده بودم ، لبه ي پرتگاهي ديده بودم خودم را كه قرار است همه تلاش هائم بر باد برود و به يك باره سقوط كنم ..برخلاف هميشه دو ساعت زودتر وسايلم را جمع كردم تا از كتابخانه به خانه بيايم ، وقتي داشتم خدافظي مي كردم دوستم گفت بازي امشب ايران حالمان را بهتر مي كند . گفتم امروز دوشنبه است ؟؟ بغض كردم.. با شنيدن  نام ايران قلبم را مچاله كردند ...

بازي ديشب براي من فقط يك بازي فوتبال نبود ، برايم يك جنگ تمام عيار بود . ما عادت كرده بوديم به شكست خورن و مسخره كردن و جوك ساختن .. اين تيم همه ي تصورات ما را شكست داد.صبحت هاي نا اميدانه و يا ريشخند و تمسخر بعد از قرعه كشي جام را فراموش نكرده ام. بعد از برد مراكش بعضي از أفراد مي گفتند خوشحال نباشيد كه قرار است در بازي هاي بعدي گل باران شويد !. 

چند سال پيش قبل از اينكه بيرانوند جايش را در پرسپوليس پيدا كند ، مصاحبه اي ازش خواندم كه از همان روز اسمش در خاطرم ماند ، ا اينكه چطور به تهران امده بود و در رستوران كار مي كرد و جاي خواب نداشت صحبت كرده بود . بعد ها كه در تيم پرسپوليس فيكس بازي مي كرد من ياد مصاحبه ش مي افتادم و در دلم تحسنيش مي كردم ولي ديشب .. بعد اينكه  ضربه ي پنالتي را گرفت اشك ريختم . همه ي تصورات من از يك جنگ و از يك پيروزي نه در يك بازي فوتبال بلكه در گستري اين جهان برايم تداعي شد . 

براي هميشه اين تيم يا همه ي بازيكنانش در تكه اي از قلبم ماندگار شدند .. . 

اگه ي روز مادر بشم به بچه هام ياد مي دم از ١٨ سالگي به فكر ي در امد مستقل حتي شده جزئي باشن ، حتي اگه هيج نيازي مالي نداشته باشن . تشويقشون مي كنم كه در كنار درسشون كار كنن وقتي دانشجو هستن،،و هميشه برنامه ريزي داشته باشند براي ايندشون هر چند كلي ، اونارو از تجربه كردن نمي ترسونم. اونارو به خاطر هيچ شكستي سرزنش نمي كنم .وقتي زمين مي خورن و يا كاري رو با ريسك انجام مي دن حتي اگر قلبم به درد مياد و نگرانشون بِشم ، نگرانيم و به اونا منتقل نمي كنم . 

اگه ي روز مادر بِشم سعي مي كنم خوشحال ترين مادر دنيا باشم تا بچه هام تو هر جاي اين دنيا كه باشن هيچوقت نگران من نباشن ، بهشون ياد مي دم بتونن وسط مشكلات بهم گره خورده خودشون حال خوش مستقل داشته باشن..

بهشون مي گم  تو زندگي ي وقتي مي رسه كه جا زدن و پا پس كشيدن راحت ترين كار دنياست ولي موندن و مسئوليت هاي صفر و صد ي يك تصميم رو قبول كردن كار هر كسي نيست ..

 

وقتي بابا منو "دخترم " صدا مي زنه من خوشبخت ترين ادم اين دنيام كه اين موقعيت و با هيچي عوضش نمي كنم