كساني كه يك بار كنار من قوتبال ديده باشند كمتر پيش ميايد كه فراموش كنند من چطور در پايان بازي دست هايم سرخ شده ، و نيمه مصدوم در پايان بازي به زمين خيره شده م . از ديدن فوتبال لذت مي برم و اسم خيلي از فوتباليست هاي ٢٠ سال پيش زا هم هنوز يادم هست و حتي قبل تر از ان را هم خيلي زياد از زبان بابا شنيده م ، ولي بيشتر از توجه به تكنيك ها و سيستم بازي ، به روحيه و حركات تك تك بازيكنان به طرز  نگاه كردنشان ، مدل دويدنشان ، و جزيياتي كه شايد خيلي هم ب چشم نيايد دقت ميكنم . ٩٠ دقيقه ي ناب پر از اخساست مختلف انساني براي من يك فيلم تمام عيار است .. 

بازي ديشب را هيچوقت فراموش نميكنم ، احظه اي كه گل زديم و چند ثانيه  اي كه متوجه نشديم گل مردود است را تا اخر عمر در ذهنم هك شد . لحظاتي كه منتظر نظر داور بوديم بعد از ويديو چك ، بزرگ ترين تعليقي بود كه در يك بازي فوتبال ديدم حتي بيشتر از ضربات پنالتي و هر چيزي .... قيافه هاي بازيكنان ايران را در ان لحظات براي هميشه در ذهنم ماندگار شد ..

 

تو اين دنيا همه چيز بالفطره و خود به خود به سمت انرژي كمتر ميره . ساده ترين مثال هاي شيمي و فيزيك هم اين رو نشون مي ده . ما ادم ها مستثنا نيستيم . مي تونيم به راحتي سقوط كنيم  ، يك توپ هيچوقت به طور خود به خود به سمت بالا حركت نميكنه ، هزاران واكنش شيميايي ساده و پيچيده انجام مي شه تنها به دليل رسيدن به پتانسيل كمتر ! اون جايي كه يك نيرويي اضافه ، يك نيرويي عظيم شروع مي كنه به مقابله كردن با اين سيستم نزولي ، نقطه ي عطف اتفاق مي افته . سيستم لحظه اي گيج ميشه ! رفتار ما آدم ها رو مي شه به هزاران زبان علمي و غير علمي توصيف و مدل سازي كرد. ولي در واقعيت وقتي همه ي اين هارو مي دونيم ، يك صدايي هست درون ما كه من واقعا بهش اعتقاد دارم ، فارغ از اعتقادات  مذهبي . يك صدايي هست كه هميشه راحت ترين و بدترين مسير و پيش پاي ما  ميذاره ، صبح وقتي خواب الوديم مي گه ولش كن بخواب . وقتي خسته ايم فرياد مي زنه كه دست از كار بكشيم و نا اميد بشيم.

هر چقدر هم كه تلاش مي كنيم باز هم لحظاتي اختيار زندگي رو از دست ميديم و ديگراني به جز براي ما تصميم مي گيرن .

مثال هاي روزانه اي زيادي هست كه من از روزي كه خيلي دقيق شدم روشون  كمتر شكست خوردم ، كمتر پشيمون شدم . ولي هنوز هم ابتداي راهم . 

ما مي تونيم " بو " ها رو مثل تصاوير تجسم كنيم . اولايلش برام سخت بود ولي بعد ي مدت ياد گرفتم . خاطرات عميق تر ياداوري ميشن با بو . عطر ها خيلي دقيق تر از تصاوير مارو مي برن به خاطراتمون . 

يادمه ي بار بعد ي تعطبلات طولاني هم اتاقيم اومد تو اتاق و من پاشدم كه بهش سلام كنم و بغلش كردم، ي لحظه نميدونم چي شد كه نتونستم خودم و كنترل كنم و شروع كردم به گريه كردن .. همبتطوري با تعجب نگام ميكرد و قكر نميكرد اينقدر دلم براش تنگ شده باشه.! عطري كه زده بود ي لحظه تا ته قلبم منو منقلب كرد بعد كه براش تعريف كردم و حالم بهتر شد گفت منم حس كردم ي چيزي يادت افتاد اون لحظه . صبح كه بيدار شدم ديدم شالشو گذاشته بالا سرم  :) اون موقع ها علم اونقدر پيشرفت نكرده بود كه بتونم بو هارو تصور كنم :) 

+ بيخيالي امروزم و مديون همه ي روزهاي تلخي هستم كه گذروندم . 

قبلنا كه مي گفت خبببب چي گوش بديم ؟؟تا من مي گفتم گوگوش :) ميگفت نه تورو خدا تو هر بار سر من كلاه ميذاري ميگي اين سري حالم خوبه ولي هر بار ميگي گوگوش اخرش به جاي خوبي ختم نمي شه . اون روزها قديمي ترين اهنگ هاي گوگوش براي روزهاي بدم بود ولي الان نه ديگه .  اول جاده مي گم ي گوگوش بذار زل بزنيم به اسمون هيچي نگيم .. كيه كه ندونه من عاشق اينم كه شب تو جاده باشم ، هميشه بهترين حس ها و انرژي هارو از اسمون  شب گرفتم تو جاده .. اگه اسمون صاف باشه و جاده تاريك ، حس ميكنم داريم ار كهكشأن شيري  عبور ميكنيم .. 

تقريبا ٣ ماه و چند روز هست كه خونه ي پدري نرفتم ! الان حس عجيبي دارم ، هيچوقت بيشتر از چند هفته نبوده اين دوري .. الان تو راهم و فكر ميكنم دنيا از ما چ ادم هايي  مي سازه  كه حتي انتظارشو نداريم .

مامانم بهم ميگه از اينكه اينقدر خودتو و اذيت ميكني و زندگي و به خودت سخت ميگيري خيلي وقت ها غصه ميخورم ، بهش ميگم غصه نداره ديگه زندگي همينه . خواستم بهش دلداري بدم كه نگران من نباشه ، بهش گفتم من حتي كاري كه الان هم انجام ميدم به نتيجه نرسه و شكست بخورم اونقدرا هم كه تو فكر ميكني ناراحت نميشم دوباره تلاش ميكنم و بالاخره ي راهي پيدا  ميكنم . بعد مي بينم با ناراحتي نگام ميكنه و ميگه يعني واقعا ممكنه به نتيجه نرسه كارت ؟!! نميدونم تو اين شرايط چي بگم هميشه نيمه ي خالي ليوان و مي بينه ..

اگه از من بپرسيد ميگم هورمون ها يكي از مزخرف ترين چيزهاي اين دنيان. وقتي مي گم مي تونم يك چاقو بردارم و دست خودم و تيكه تيكه كنم از شدنت عصبانيت و اشفتگي ، فقط و فقط اين هورمون ها هستند كه اون لحظه من رو ديوانه كردن ،و قسمت بد ماجرا اينجاست كه مردها از اين سيستم هورموني درك دقيقي ندارند و البته خود زن ها هم در اين مورد رحمي ندارن! ولي من اگه به ي دختري برسم و متوجه بِشم تو دوران پي ام سي يا خود پريودي قرار داره تمام سعيم و ميكنم كه باهاش با مهربوني رفتار كنم و زيادي سر به سرش نذارم . ولي خيلي وقت ها حتي خود ما زن ها بهم رحم نمي كنيم ..

وقتي درگيري كاري هستم و تو كارم گره اي مي افته ، ببشتر وقتها نميتونم به كسي بگم چون اطرافيان من به شدت زود نا اميد مي شن و حتي با اينكه انرژي منفي شون رو من تأثيري نمي ذاره من بايد به اونها دل داري بدم كه غصه نخور درستش ميكنم ! اين اتفاق  رو دو بار تو شرايط بدي تجربه كردم و بعد از اون تصميم گرفتم حتي عزيزتزين ادم هاي زندگيم تا جايي كه مبشه از دردسر ها و مشكلاتم با خبر نباشن وگرنه از نظر اون ها من خيلي بدبخت به نظر ميام و بايد بشينم از همين الان عزا بگيرم :))