شرایط تغییر کرد . دیگر هیچ وقت خودم را نباختم، هیچ وقت فکر نکردم چیزی کم دارم.وقتی نگاهم می کرد و می گفت من زیباترین چشم های دنیا را دارم، انکار نمی کردم و می گفتم بعد از قلبم، چشم هایم را بیشتر دوست دارم در خودم! از اینکه نمی توانستم در چشم های هیچ پسری نگاه کنم خحالت نمی کشیدم،از این که آدم بیش از حد مهربانی بودم ناراحت نمی شدم، از این که احساساتی بودم سرخورده نمی شدم. می توانستم ساعت ها برایش از کسی بگویم که دوستش دارم، از کسی بگویم که دوستم ندارد. وقتی برایش از اسطوره های یونان و روم می گفتم، وقتی برایش از تلفظ غلط اسم فروید می گفتم نگاهم می کرد و می گفت برایش از کسی بگویم که دوستش دارم، می گفت چه طور حرف نی زند؟ می گفت چه طور ساز می زند؟ آن قدر کنجکاوی می کرد که کلافه می شدم و با خنده می گفت باید بفهمم آدمی مثل تو دلش کجا گیر کرده.تعجب می کرد از تو تعجب می کرد، امن از خودم تعجب می کردم و باورم نمی شد حالم از همه ی عزیزم گفتن ها بهم می خورد!