::
امروز 8صبح اولین نفری بودم که رایم را در صندوق انداختم، دلم می لرزید.به مامان گفتم برویم امامزاده. گفتم تو خودت میدانی من تحمل نادانی و تعصب کورکورانه را ندارم. گریه ام گرفت. مامان تعجب می کرد، ولی من گریه کردم به خاطر همه ی این دو هفته ای که گذشت گریه کردم.. به خاطر همه ی حرفهایی که شنیدم، به خاطر همه ی آدم هایی که عقلشان را مهر و موم کرده بودند، به خاطر همه ی افراط و تفریط ها، به خاطر بی اخلاقی ها، به خاطر همه ی آدم هایی که ناآگاهانه افسارشان را داده بودند دست دیگران. ..گفتم مامان من لعنتی 23 ساله م شده ولی کاری از دستم بر نیامده، مامان واقعا می شود یک روزی همه ی این سطحی نگری ها تمام شود؟ مامان قلبم خیلی وقت است زخمی شده.. یک روز می رسد طعم برابری و صلح زیر زبان همه ی ما مزه کند؟یک روزی می رسد هر حرفی را باور نکنیم؟ یک روزی می رسد اول یک خط کتاب بخوانیم بعد بلندگو دست بگیریم برای تبلیغ؟ مامان. دنیا خیلی بزرگ تر از این چیزیست که ااینها نشانمان می دهند.. مامان لعنت بر من، لعنت بر من که هیچ کاری از دستم بر نیامد ..