::

از قشنگ ترین اتفاق های دیروز برای من وقتی بود که رییس جمهور منتخب ما از آقای هاشمی رفسنجانی یاد کرد،  در رسانه ی ملی از آقای خاتمی تشکر کرد. از یک بابت هم خوشحال بودم که بالاخره تلاش ما به ثمر نشست و توانستیم یه اقلیت افراطی جامعه نشان دهیم ما هم وجود داریم! ولی در بین شادی مردم من بیشتر نگران بودم، که نکند ما فراموش کنیم؟  خواسته هایمآن را فراموش کنیم.. از شعارها و نحوه ی شادی مردم دلگیر بودم.. این فرصت ها بهترین فرصت است که خواسته هایمان را به دولت یادآوری کنیم.ما میدانیم قدرت دولت محدود است ولی موثر است. باید آگاهانه پیگیر خواسته هایمان باشیم.

::

امروز 8صبح اولین نفری بودم که رایم را در صندوق انداختم، دلم می لرزید.به مامان گفتم برویم امامزاده. گفتم تو خودت میدانی من تحمل نادانی و تعصب کورکورانه را ندارم. گریه ام گرفت.  مامان تعجب می کرد، ولی من گریه کردم به خاطر همه ی این دو هفته ای که گذشت گریه کردم.. به خاطر همه ی حرفهایی که شنیدم،  به خاطر همه ی آدم هایی که عقلشان را مهر و موم کرده بودند، به خاطر همه ی افراط و تفریط ها،  به خاطر بی اخلاقی ها، به خاطر همه ی آدم هایی که ناآگاهانه افسارشان را داده بودند دست دیگران. ..گفتم مامان من لعنتی 23 ساله م شده ولی کاری از دستم بر نیامده، مامان واقعا می شود یک روزی همه ی این سطحی نگری ها تمام شود؟ مامان قلبم خیلی وقت است زخمی شده.. یک روز می رسد طعم برابری و صلح زیر زبان همه ی ما مزه کند؟یک روزی می رسد هر حرفی را باور نکنیم؟  یک روزی می رسد اول یک خط کتاب بخوانیم بعد بلندگو دست بگیریم برای تبلیغ؟ مامان. دنیا خیلی بزرگ تر از این چیزیست که ااینها نشانمان می دهند.. مامان لعنت بر من،  لعنت بر من که هیچ کاری از دستم بر نیامد ..

::

اینقدر که این روزها پای تلویزیون. از عصبانیت بغض کرده ام!  که  حتی به شکل تلویزیون هم آلرژی پیدا کرده ام..حالا میدانم، بعدها  آنتن تلویزیون را برای همیشه در خانه ام قطع خواهم کرد...نمیدانم تا جمعه چه طور می گذرد. . فقط دلم مثل سیر و سرکه می جوشد ..مامان می گوید اینقدر با آدم های زبان نفهم صحبت کرده ای که دیگر خودت هم هیچ چیز نمیفهمی! شاید راست می گوید. یکی یکی شروع کردم به صحبت کردن با آدم هایی که قبل از رسیدن من شست و شوی مغزی شده بودند..نمیدانم چه صیغه ای بود هر بار بغضم می گرفت از اینهمه نادانی و نا آگاهی. نمیدانم این دو روز قرار است چه طور بگذرد.. میان اینهمه گرفتاری و کار هر بار فکر میکنم اگر تکلیف بار اول یه سره نشود..چه کار باید بکنم..

5

من  خیلی بیشتر از چیزی که تصورش را کنی هر شب به تو فکر کرده ام. برای کسی که بیرون این ورطه ایستاده خیلی مضحک و مسخره است ولی ایستادگی ام برا ی خواستن تو  آن قدر برایم  مقدس و با ارزش بود که هیچ کس نمی توآنست مرا از آن منصرف کند،  جز زبان بی زبانی خودت که چندین سال است به هر طریقی ان را در صورتم کوبیده ای، چاره چه بود؟  

4

ما آدم ها از شدت نادانی در این دنیا در جایگاه امنی قرار نگرفته ایم.  شب هایی که از خستگی خوابم نمی برد. از آدم بودن وحشت زده می شوم! فکر می کنم آدمیزاد چقدر می تواند ناتوان و نادان باشد . فکر می کنم خیلی سخت است ما عقل داشته با شیم یک سری مسائل را درک کنیم و به نتیجه برسیم که چقدر نادانیم!  نمی دانم چه طور بگویم ولی عمیقا درکش می کنم :(

3

چراغ اتاق را روشن کرده ام. در اوج خواب آلودگی بیخوابی زده به سرم.  و فکر می کنم به آرزوهای دور و دراز.. فکر میکنم هر چقدر دور و دراز بالاخره یک روزی می رسم. دیگران اگر به موقع رسیدند من دیر می رسم.  اگر راحت تر رسیدند من سخت می رسم.. ولی می رسم. فکر میکنم خدا حواسش جمع است،  دلم گرم است.  دلم گرم است به او که دست مرا گرفت و آورد سر این راه.فکر میکنم اگر فردا از آسمان سنگ هم ببارد من راس ساعت 7 پشت میزم نشسته ام و حواسم را داده ام به جان کلمات.. 

3

بی تو در من سروی خم شد..