اینقدر که این روزها پای تلویزیون. از عصبانیت بغض کرده ام!  که  حتی به شکل تلویزیون هم آلرژی پیدا کرده ام..حالا میدانم، بعدها  آنتن تلویزیون را برای همیشه در خانه ام قطع خواهم کرد...نمیدانم تا جمعه چه طور می گذرد. . فقط دلم مثل سیر و سرکه می جوشد ..مامان می گوید اینقدر با آدم های زبان نفهم صحبت کرده ای که دیگر خودت هم هیچ چیز نمیفهمی! شاید راست می گوید. یکی یکی شروع کردم به صحبت کردن با آدم هایی که قبل از رسیدن من شست و شوی مغزی شده بودند..نمیدانم چه صیغه ای بود هر بار بغضم می گرفت از اینهمه نادانی و نا آگاهی. نمیدانم این دو روز قرار است چه طور بگذرد.. میان اینهمه گرفتاری و کار هر بار فکر میکنم اگر تکلیف بار اول یه سره نشود..چه کار باید بکنم..