دوست داشتن یک مرحله ی عجیب و سخت دارد به اسم "رها کردن" . همه ی ادم ها از این مرحله نمی گذرند . حتی ادم هایی که انتخاب می کنند از کسی یا چیزی که عمیقا دوسش دارند بگذرند .دلایل متفاوتی دارند ..نمی توانم خیلی دقیق از سختی اش بنویسم . دارم این مرحله را پشت سر می گذارم . بعضی شب ها از خودم می پرسم آیا فرصت یک خوشبختی واقعی را حتی با شانس کم، از خودم گرفته ام ؟ آِیا از ترس پا پس کشیده ام ؟ آن قدر از خودم سوال می پرسم که کم می اورم ..بغض می کنم ..حتی گاهی پشیمان می شوم و به خودم می گویم غلط کردم . ولی همه ی ماجرا به اینجا ختم نمی شود . بعد چند ساعت بزرگ ترین دروغ هایی که تا کنون برایت سر هم کرده ام را به یاد می آورم ..می گویم " برایم فرقی با بقیه نداری" می گویم " تو هم یکی مثل بقیه " ..می بینم چقدر همه چیز راحت شده .نمی توانم خیلی دقیق از راحت بودنش بنویسم ! ولی همه چیز آن قدر ساده و راحت شده که من برای همیشه از زندگی تو بیرون رفته ام ..تصمیم گرفته ام رهایت کنم و بالاخره نقطه ی پایان ماجرا را خودم با دست های یخ زده ..با دست های بی جان هر شب سیاه می کنم ..یک گرد بی نهایت بزرگ کشیده م و هر شب خودم تویش را پر می کنم و سیاه می کنم . بدترین و سخت ترین نقطه ای که تا کنون گذاشته م .
نقطه سر خط .