136

می گم گوشیم داره خاموش می شه . چی کار کنیم صبح خواب نمونم بدون آلرم ؟ می گه چی کار کنیم تو خواب نمونی ؟  می گم بابا همه مغازه ها بسته س .می گه بگیر بخواب .می گم شارژر ندارم .می گه دیدی خاک مرده پاشیدن تو خوابگاه ؟ می گم ببین ریسکش بالاس بذا تا صبح بیدار بمونم . می ترسم اول سالی بدقول بشم پیش استاده . می گه  آی تو حال و احوال همیشه داغونت ! آخه اثر هالم شد موضوع پروژه ؟ می گم استاد الکی می گفت تار می سازه . تو عمرش یه تارم از نزدیک ندیده بود . می گه وا تو که دیگه مقنعه سرت نیست .مگه کوره ؟!  می گم دیدی اتو سوخته، چی کار کنم فردا ؟ می گه گاو که نباس همیشه علف بخوره . یه بارم مقنعه ی تو ! می گم بیا تا صبح حرف بزن خوابم نبره . می گه هوی مگه بیکارم ؟می گم برو بابا دیگه حتی از تو هم توقع نداشته باشم ..رفتی ؟؟ می گه پول ندارنیه آینه بخرن؟ چشام درد گرفت تو این آینه ی تیکه پاره . می گم آینه سالمه من تیکه پاره شدم . صدبار تا حالا گفتم . می گه ما دیگه باس بریم ..بخواب . می گم خدافظ ظ ظ .

135

گوش راستم را گذاشته ام روی بالش ولی دردش آرام نمی شود. سر شب رفته بودم بالای پشت بام . طوفان عجیبی به پا شد . از بد ماجرا بادها آمدند و درست در گوشم لانه کردند .حالا چه مرگشان هست ،نمی دانم .مدام پچ پچ می کنند و شاید قصد بیرون آمدن دارندیا نصف شبی رقصشان گرفته است . آخرین باری که گوشواره انداخته ام را یادم نیست . گوشواره حس مالکیت می آورد  و من از این جمله ی آشنا که بعد  4سال هنوز هم در گوشم مانده ،فراری ام ! از حافظه ی عجیب و غریب ام در به یاد آوردن جملات قدیمی متنفرم . یا از هوش و زکاوتی که در کنار هم چیدن نشانه ها برای فهمیدن حقیقت های تلخ به کار می گیرم  ، حالم بهم می خورد .  و بعد از آن از بازیگر ماهری که هستم در نفهم نشان دادن خودم و آن قدر ادامه می دهم که حقیقت ها را هضم می کنم . خلاصه در طی این پروسه ی طولانی من هیچ وقت از دست عزیزانم ناراحت نیستم . این مسئله به قدری حاد است که می ترسم یک روز به راحتی آب خوردن خیانت شوهرم را هضم کنم ! و اصلا به روی مبارکش هم نیاورم که دنیا را بر سرم خراب کرده . بله ،داشتم می گفتم که بادها در گوشم پای کوبی می کنند ...

134

دکتر گفت گوشت کبک بخور . همان روز بابا با چندتا کبک آمد خانه .سر کبک زبان بسته را بریده بودند و گذاشته بودند کنار تنش . مامان مأموریت داشت ک ب هر ترفندی کبک های سربریده را ب خورد من بدهد . از همان روز پایم را در یک کفش کردم و گفتم دیگر زبانم را ب گوشت هیچ چهارپا و دوپا و بی پا و بی سر و زبانی نمی زنم .دلم از سنگ نبود ک دیگر ،بود ؟! بعد یک دفعه یادم افتاد چقدر جگر و دل و قلوه دوست دارم و خواستم حرفم را پس بگیرم ولی دیگر کار از کار گذاشته بود . امروز سیخ جگر را گرفتم دستم و قبل خوردنش حالم بهم خورد . من آدم شکستن عهد نیستم . بوی جگر سوخته می آید! آخ دلم ..