نميدانم اين روح پيچيده را چطور أرام كنم با اين پيج و خم .. مثل كويري بي انتها شده كه هر جاي ان بدون هيچ مديريت و نقشه اي چاه كنده اند . لحظه اي أرام مي گيرد نگاهي به اسمان مي اندازد نفس راحت مي كشد و دوباره چند قدم جلوتر .. پايش سر مي خورد .. چه جاني مي كنم براي بالا اوردنش از اين چاه ها .. چقدر خودش را مچاله مي كند در اغوشم و دستهايش را قلاب مي كند دورم . كه باهم بالا بياييم و نجات پيدا كنيم ..صداي نفس هايش .. ضربان قلبش .. نميدانم چطور ارامش كنم .. گاهي فكر ميكنم در چند قدمي جنون ايستاده ايم و بي خودي اينقدر دلداري آش مي دهم .. ولي گاهي او را در محكمتر مي گيرم و مي گويم ما روزي پرواز را ياد مي گيريم . آن روز هيچ چاهي براي ما اهميتي ندارد .چون به راحتي اب خوردن بال مي زنيم و تا هر جا كه بخواهيك بالا خواهيم رفت ..