او گفت من می توانم در دور افتاده ترین جزیره ی ممکن که هیچ چیز وجود ندارد حتی موسیقی! می توانم کتاب باشم می توانم شعر باشم ،می توانم نقاشی باشم، می توانم موسیقی باشم، می توانم همه چیز باشم تا او یک لحظه احساس خلا نکند! او گفت آدمی به پاکی و مهربانی من به عمرش ندیده است، در دلم به حرفهایش خندیدم دلم می خواست قبل همه ی این حرف ها با تو مشورت کند تا بی دردسر عاشقی از سرش بیافتد، چه کسی به اندازه ی تو مرا پوچ و حوصله سر بر دیده است؟ کاش از تو خواسته بودم رساله ای از تمام بدی ها و کم و کاستی هایم بنویسی تا کم تز عذاب بکشم..