91
یک لیست نوشته بودم از همه ی درد هایی که دلم را توی دستشان می گیرند و فشار می دهند و خون از چشم هایم بیرون می زند ! این لیست را گذاشته بودم توی کیفم . هر وقت الکی دلم می گرفت ، می خواندمش ! چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید که خودم را جمع و جور می کردم و فکر می کردم من سوپر منم و می خواهم تمام دنیا را نجات دهم ! پس برای چه این جا نشسته ام و الکی غصه می خورم ؟ از خودم خجالت می کشیدم و تند تند بغض هایم را قورت می دادم.
خدا هم آن بالا پوزخند می زد و می دانست تنها خود ِ او خداست !
+ عافیتم آرزوست ! شما که خدایی..