من ، دیوانه ی دیوانه ی تنها ، تنهای تنهای دیوانه بودم ، از صبح توی خیابان ها قدم می زدم ،برای همه ی آدم ها ی غریبه داستان می ساختم .من روی نیمکت های سرد ، دفترم را پر می کردم از آدم های پیاده و سواره و خوشحال و ناراحت و عصبی و آرام بی درد و پر درد ، زندگی را می نوشتم با حوصله ، خودکار را در دستم فشار می دادم طبق عادت کودکی ام. غروب که می شد ، بی آن که کسی ببیند، بی آنکه خودم بدانم ، خودم را می زدم به آن راه ، دفترم را روی نیمکت اتوبوس جا می گذاشتم ، نور چراغ ها چشمم را اذیت می کرد و خسته یِ خسته ی ِ تنها بر می گشتم خانه ، چراغ اتاق را خاموش می کردم و سیر و پُر از زندگی روی تخت دراز می کشیدم و  زل می زدم به سقف . فردا صبح دوباره شال و کلاه می کردم و مامان مرا به گودی زیر چشمم قسم می داد که زندگی را سهل بگیرم ، من می بوسیدمش و مثل دیوانه ها دفترهای چک نویس بابا را از روی میز بر می داشتم و در را پشت سرم می بستم و می دانستم بالاخره یک روز خوب در انتظار این چک نویس هاست ، یک روز ِ خوب ِ دورِ ِ ممکن..