135
گوش راستم را گذاشته ام روی بالش ولی دردش آرام نمی شود. سر شب رفته بودم بالای پشت بام . طوفان عجیبی به پا شد . از بد ماجرا بادها آمدند و درست در گوشم لانه کردند .حالا چه مرگشان هست ،نمی دانم .مدام پچ پچ می کنند و شاید قصد بیرون آمدن دارندیا نصف شبی رقصشان گرفته است . آخرین باری که گوشواره انداخته ام را یادم نیست . گوشواره حس مالکیت می آورد و من از این جمله ی آشنا که بعد 4سال هنوز هم در گوشم مانده ،فراری ام ! از حافظه ی عجیب و غریب ام در به یاد آوردن جملات قدیمی متنفرم . یا از هوش و زکاوتی که در کنار هم چیدن نشانه ها برای فهمیدن حقیقت های تلخ به کار می گیرم ، حالم بهم می خورد . و بعد از آن از بازیگر ماهری که هستم در نفهم نشان دادن خودم و آن قدر ادامه می دهم که حقیقت ها را هضم می کنم . خلاصه در طی این پروسه ی طولانی من هیچ وقت از دست عزیزانم ناراحت نیستم . این مسئله به قدری حاد است که می ترسم یک روز به راحتی آب خوردن خیانت شوهرم را هضم کنم ! و اصلا به روی مبارکش هم نیاورم که دنیا را بر سرم خراب کرده . بله ،داشتم می گفتم که بادها در گوشم پای کوبی می کنند ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 2:40 توسط نارنج
|