چراغ اتاق را روشن کرده ام. در اوج خواب آلودگی بیخوابی زده به سرم.  و فکر می کنم به آرزوهای دور و دراز.. فکر میکنم هر چقدر دور و دراز بالاخره یک روزی می رسم. دیگران اگر به موقع رسیدند من دیر می رسم.  اگر راحت تر رسیدند من سخت می رسم.. ولی می رسم. فکر میکنم خدا حواسش جمع است،  دلم گرم است.  دلم گرم است به او که دست مرا گرفت و آورد سر این راه.فکر میکنم اگر فردا از آسمان سنگ هم ببارد من راس ساعت 7 پشت میزم نشسته ام و حواسم را داده ام به جان کلمات..