بازي ديشب براي من فقط يك بازي فوتبال نبود ، برايم يك جنگ تمام عيار بود . ما عادت كرده بوديم به شكست خورن و مسخره كردن و جوك ساختن .. اين تيم همه ي تصورات ما را شكست داد.صبحت هاي نا اميدانه و يا ريشخند و تمسخر بعد از قرعه كشي جام را فراموش نكرده ام. بعد از برد مراكش بعضي از أفراد مي گفتند خوشحال نباشيد كه قرار است در بازي هاي بعدي گل باران شويد !.
چند سال پيش قبل از اينكه بيرانوند جايش را در پرسپوليس پيدا كند ، مصاحبه اي ازش خواندم كه از همان روز اسمش در خاطرم ماند ، ا اينكه چطور به تهران امده بود و در رستوران كار مي كرد و جاي خواب نداشت صحبت كرده بود . بعد ها كه در تيم پرسپوليس فيكس بازي مي كرد من ياد مصاحبه ش مي افتادم و در دلم تحسنيش مي كردم ولي ديشب .. بعد اينكه ضربه ي پنالتي را گرفت اشك ريختم . همه ي تصورات من از يك جنگ و از يك پيروزي نه در يك بازي فوتبال بلكه در گستري اين جهان برايم تداعي شد .
براي هميشه اين تيم يا همه ي بازيكنانش در تكه اي از قلبم ماندگار شدند .. .