ديروز صبح با شنيدن أخبار حالم گرفته بود و ان قدر روزهايم را گم كرده بودم كه بازي ديشب ايران زا فراموش كرده بودم . فشارم افتاده بود ،روي كاغذ حساب كردم ديدم اگر وضع دلار همين بماند چ بلايي سر من و أمثال من مي ايد . يك چيزي بيشتر از غم بود براي من وحشت كرده بودم ، لبه ي پرتگاهي ديده بودم خودم را كه قرار است همه تلاش هائم بر باد برود و به يك باره سقوط كنم ..برخلاف هميشه دو ساعت زودتر وسايلم را جمع كردم تا از كتابخانه به خانه بيايم ، وقتي داشتم خدافظي مي كردم دوستم گفت بازي امشب ايران حالمان را بهتر مي كند . گفتم امروز دوشنبه است ؟؟ بغض كردم.. با شنيدن  نام ايران قلبم را مچاله كردند ...

بازي ديشب براي من فقط يك بازي فوتبال نبود ، برايم يك جنگ تمام عيار بود . ما عادت كرده بوديم به شكست خورن و مسخره كردن و جوك ساختن .. اين تيم همه ي تصورات ما را شكست داد.صبحت هاي نا اميدانه و يا ريشخند و تمسخر بعد از قرعه كشي جام را فراموش نكرده ام. بعد از برد مراكش بعضي از أفراد مي گفتند خوشحال نباشيد كه قرار است در بازي هاي بعدي گل باران شويد !. 

چند سال پيش قبل از اينكه بيرانوند جايش را در پرسپوليس پيدا كند ، مصاحبه اي ازش خواندم كه از همان روز اسمش در خاطرم ماند ، ا اينكه چطور به تهران امده بود و در رستوران كار مي كرد و جاي خواب نداشت صحبت كرده بود . بعد ها كه در تيم پرسپوليس فيكس بازي مي كرد من ياد مصاحبه ش مي افتادم و در دلم تحسنيش مي كردم ولي ديشب .. بعد اينكه  ضربه ي پنالتي را گرفت اشك ريختم . همه ي تصورات من از يك جنگ و از يك پيروزي نه در يك بازي فوتبال بلكه در گستري اين جهان برايم تداعي شد . 

براي هميشه اين تيم يا همه ي بازيكنانش در تكه اي از قلبم ماندگار شدند .. .